![]() |
![]() |
|
| عشقت جاودانه است در قلبم مادرم . |
غم را دوست دارم چون در هر غمی بغضی ترک میخورد و س از هر ترک مرواریدهائی از اسارت در می آیند. درهای اسارت گشوده می شود و آغاز یک زندگی . مرواریدها با نوازش گونه هایم قدم به زندگی می گذارندو چه مهربانند با هم.دست در دست هم میروند مانند زنجیری از مرواریدهای به هم رشته شده.با نظم و ترتیب گوی نقره ای رنگی می شوند و می روند . شادند و صمیمی. یکدیگر را در آغوش میگیرند انگار سالهاست همدیگر را ندیده اند همدیگر را بغل میکنند و رشته ای از مروارید روی گونه هایم جاری میکنند تن سردشان را آرام آرام روی گونه هایم میکشند و به بایین سرازیر میشوند مادر آسمانی من: ۵ شنبه بر سر مزارت گرد مِی آئیم و رشته های مروارید اشکمان را نثار سنگ مزارت میکنیم و با این دانه های مروارید آن را میشوئیم . یک سال بر از درد و اندوه از هجرت آسمانیت گذشت و چه سخت گذشت . همیشه محتاج دعای تو بودیم مادر و امروز محتاج تر از همیشه. التماس دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مادر . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:51 توسط مینا |
|
بعد از تو از کدام دریچه آسمان را به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:25 توسط مینا |
|
|
برای چشمانت (حیدر زاده)
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:0 توسط مینا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:52 توسط مینا |
|
|
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نميفهمم. مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانههايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شدهاند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانوادهاش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي دادهام که در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: ميبيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:45 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سرزمين عشق من و مادرم خوش آمديد
اين وبلاگ رو به روح پاك تمام مادران دنيا تقديم ميكنم . غم از دست دادن ناگهاني مادر انگيزه اي براي ايجاد اين وبلاگ شد. ممنون از نظرهاي سبزي كه به ياري من مياد. چشم به راه .... اومدن دوباره شما هستم .. |
| آرشیو موضوعی |
|
تقديم به روح پاك مادر دردودل با مادر خاطراتی از مادر |
|
RSS
|